|
ادامه مطلبو از دست نده ادامه مطلب + نوشته شده توسط وحيد و اكبر در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت
21:57 |
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تومیرساند آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است. در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده...
-->از من گفتن ادامه مطلبهارو از دست ندید<-- ادامه مطلب + نوشته شده توسط وحيد و اكبر در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت
20:38 |
یکي محبت مي کنه و يکي ناز مي کنه !اوني که ناز مي کنه هميشه محبت مي بينه اما اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست .. .............. خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش ميدوي پرواز ميكنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه .. ............... روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبورکرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم... ..................... یه دختر کوری توی این دنیای نامرد زندگی میکرد. این دختر یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود. دختر میگفت اگه چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم . یه روز یکی پیدا شد که چشماشو به اون دختر بده. وقتی دختر بینا شد دید دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسر با ناراحتی رفت ولی موقع رفتن یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مواظب چشمای من باش.... .......ارسال مطالب توسط بهار........ کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟ نداآمد تو با پا آمدی بايد بگردی ، برو با دل بيا، تا من بگردم + نوشته شده توسط وحيد و اكبر در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت
14:20 |
سلام اين سلام فقط و فقط ويژه ي يار دلبندمه.اسمش اينه....... اهاي فكرهاي ناجور نكنين!!! توي اين دل وامونده هيچ كس قصد اقامت نداره. هر چند يك دفعه بهش گفتم چقدر خرابشم و اگر اين مطلب رو بخونه شايد دلش به حال من بسوزه. ولي اين رو بهش تقديم مي كنم: گر همچو من افتاده اين دام شوي اي بس كه خراب باده و جام شوي ما عاشق و رند و مست وعالم سوزيم با ما منشين اگر نه بد نام شوي حالا اهي كه ديوونه وار منتظر شنيدن يك كلمه ناب از تو هستم بازم هم سر ناسازگاري داشته باش يك روز به هم مي رسيم....... راستي داشت يادم مي رفت يكي منو از اين روياي شيرين بيدار كنه...... ادامه مطلبو از دست نده
ادامه مطلب + نوشته شده توسط وحيد و اكبر در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت
16:12 |
پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو بهش گفتم : به خاطر هیچکس پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است
ادامه مطلب + نوشته شده توسط وحيد و اكبر در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت
12:39 |
دلم تنگ است برای در کنارت بودن دلم تنگ، است برای خیره شدن در چشمانت ، نازنیم نمیدانی که، نمیدانی که دیداری در وجودم آتش عشقت را برانگیخته است نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام و باری دیگر عهد دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم. هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم زمزمه میکند .. ادامه مطلب + نوشته شده توسط وحيد و اكبر در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت
11:58 |
|
|